کاسه ی صبر من از غیبتِ تو لبریز است
راه بگشای، بیا! موسمِ رستاخیز است
در تپش های زمان ردِ تو را می بینم
فصل فصلی که همه در عطشت پاییز است
منتظر، در رهِ صبحم که بیایی و سرم
در رکابِ تو دهم، خلعتی ام ناچیز است
مثل عکسِ رخِ مهتاب، نه مهتاب که ماه
بوی وصلِ تو در این دلکده شورانگیز است
نه که در ردِ زمان، هر نفسی می بینم
نبضِ عالم ز نفس های تو دست آویز است
ماهِ من! چهره نمایان کن و شب روشن کن
که در این ظلمتِ شب، شهرِ من آدم ریز است
نظرات شما عزیزان: